پایان چله‌نشینی (قدری خودمانی تر)

بالاخره چله‌نشینی‌ام تمام شد. سخت گذشت، خصوصاً روزهای اول. سالهاست این چله‌نشنی‌ها را به تناوب تجربه کرده‌ام اما اینبار قدری متفاوت‌تر از همیشه است. نفس‌های گرم خانواده و همراهی آنها که همیشه دلگرمی زندگی‌ام بوده. اما انرژی مثبتِ مضاعفی هم بر چله‌نشینی اینبارم حاکم بود. گوشی شنوا که جای خالی یک خلاء را جبران میکرد برایم. کسی که میشد از سختی این ایام برایش درددل کرد و به قول یکی از همکاران چوسان‌صفتی‌ام! را مُدام به رُخم نمی‌کشید.
اصلا گفتم؟ چله‌نشینِ چی بودم؟!
نگران نباشید کَسی چیزیش نشده. چله‌نشین امتحانات دانشگاه بودم، همین.
هرچند هنوز نمرات خیلی از درسها اعلام نشده اما به نظرم به خیر تمام شده باشه این ترم. نه واحد مانده که کلاً تمام شه امتحانات و درسهای دانشگاهم. در همین حال و هوا بودم که خبر رسید کسی مدرک ارشد ارائه نکند که در احکام شغلی لحاظ نمیشود. هرچند از این مجموعه‌ی بی در و پیکر هرچیزی بعید نیست اما زیاد فرقی به حالم ندارد، مگر این عالیجنابان(!) تا الان هم که هفت سال از بهترین و پربارترین سالهای عمرم را وقف‌ش کرده‌ام چشم بینا و لیاقت‌سنجی داشته‌اند که از این به بعد بخواند داشته باشند. من هم اگر راه ادامه تحصیل را انتخاب کرده‌ام نگاهم به حکم کارگزینی و امثال این داستانک‌ها نبوده.(یادآوری‌م کنید حتما یک مطلب انتقادی از اوضاع گُل و بُلبُلی که به ظاهر حاکم شده بنویسم که دارم منفجر میشم از بس حرف نزدم!)
بگذریم ...
آش، آش شیراز؛ حلیم، حلیم تهران!. فردا عازم شیرازم. نمی‌دانم آش شیرازی خوردید یا نه؟! اما آش شیرازی به کِش‌دار بودنش مشهوره. من که حسابی درگیر این کِش‌داری‌ام.
خلاصه فردا باید برم شیراز. باید ببینم کی؟، چی؟ و چه جور آشی برام پخته؟ صبح زود حرکت میکنم. گویا عملیاتی هست اینبار! روی کارت دعوت که اینجور نوشته، خبر ندارند یک پا عملیات‌کارم واسه خودم، اینجور نیست ...
این روزها عادت کردیم آخراش میگیم
فعلا

 

/ 0 نظر / 24 بازدید